للحق

اول از همه باید بنویسم که این پست برای نقد ادیبانه نوشته نشده و حتی نویسنده در تلاش نیست که ادای آدمهای درحال گذراندن جامعه شناسی ادبیات را در بیاورد،انقدر که بادش! با تیزی قلم نگارنده ی کتاب خالی شده که حوصله این ژست های دانش! گاهی را ندارد ...
کل جریان کتاب " انتظار " است،
از مجلس میلاد آقا شروع می شود _ از یک مهمان ناخوانده که برخلاف همه فریاد می زند "آقا نیا!" _
از آدمهاایی که شعارهاشان خمیر نان خوردنشان است،از آدمهاایی که تعلق دست و پاشان را بسته_ موضوع شاید خیلی جدید نباشد،یا نثرش مثلا! اما درد مشترک بد جوری خواننده را تا ته داستان میکشد،البته چه کشیدنی!! ته داستان اگر دل داده باشی کلا در حالت احتضاری؛نویسنده سعی کرده که با یکی دو مورد شیرین تیزی داستان را بگیرد ولی حس گندیگی مشترک بین آنها که فقط "بهاااانه" اند و ادای آدمها "منتظر" را در می آورند با روزمره های ملموس _پیر _ خواننده را در می آورد....
هی آدم سعی می کند انقدر احساس بدبختی نکند،بگردد کار خالص پیدا کند اما نع! نمی شود،آنجاهایی که خاطر دیگران فضله نشده در دیگ برنج اعمالت،خاطر نَفس بدتر از فضله ترتیب همه ی دیگ! را می دهد _ سیاه نمایی نیست ها،این را وقتی درک میکنی که وسط کتاب یک ماجرا از علامه مجلسی سیاهت می کند!
اینکه بعد فوت ایشان پسرشان علامه را در خواب می بیند و از آب و هوا!!ی بعد مرگ می پرسد،پدر پاسخ می دهد:" که ماجرا سخت تر از آن چیزی است که در گمان و تصور بگنجد؛از من پرسیدند با خودت چه آوردی گفتم ده ها جلد کتاب و تالیفات،پاسخ آمد که اجر و مزد اینها_یک عمر تجلیل و تعظیم و تکریم_ را که در دنیا گرفته ایی! برای اینجا چه آورده ای؟!یاد کتابی افتادم که بینام و نشان تالیف و ارائه کرده بودم ،گفتم!پاسخ آمد که اگر آن را کس دیگری مینوشت برایت علی السویه بود؟گفتم نه!نمی شود لذتی که نفسم از نوشتن آن برد را کتمان کنم!..................".خلاصه که ایشان را سیب دادن به کودک بینوایی بدور از چشم همه از آن مخمصه رها می کند و بعد هم :الهی عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک یا کریم //
قرار بود به دلهایمان محک بزینم
بنا نبود که بر زخم هم نمک بزنیم ...
پروانه
BUzz1: یک کلاس جامعه شناسی ادبیاتی داریم،انقدر ناز!!! استاد می گفت من که فحش زیاد خوردم اما بزارین بگم که جنگ ما در مقابل جنگ های فرانسه هیچی نبوده _ آدم سرکلاس احساس می کرد سرطان گرفته! _
BUzz2: لا تقنطوا من رحمه الله _ البته _ ولی ما ظالمیم/قرن هاست که ظالمیم.. معاذالله
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 0:33  توسط زندگی
|
للحق
*توی خیابان
ایستاده بودیم،اشاره کرد به خانومی که داشت از آن طرف خیابان رد می شد،فکر کردم
دارد با موبایل حرف می زند؛گفت نه!دیوانه شده،باور نکردم!شبیه خودمان بود خب،فقط
انگار داشت با موبایل حرف می زد!تعریف کرد که دیوانه است،هروز می آید توی این
خیابان و با خودش حرف می زند،چایی می خورد،گریه می کند،می خندد _گفت از وقتی که
برادرش را جلوی چشمانش سوزاندند دیوانه شده!_ مااتم برده بود _
چند ساعت بعدش
که در آرامش ماشین فرصت فکر کردن بود،وقتی که داشت از ضبط مداحی پخش می شد،وقتی
علی داشت رانندگی می کرد،داستان آن دیوانه ی برادر از دست داده شد برایم روضه
...اصلا سلام علی قلب زینب صبور
........

*محاصره شدم،با
یک عالمه کتاب های خوب...
شاید باورتان
نشود ولی هیچ حسی به شیرینی این نیست که پاکت کتابهای پستی قبل تو به خانه رسیده
باشد،اینکه بازکردنشان چه شوووووری داری...
انقدر دچار احساسات خوب شدم که برای خودم و برای کتابهام
تکس مارکر جایزه خریدم و مثل امیرحسین هی با داشتن لوازم التحریر جدید کیفووور می
شوم!
برای اینکه
نمایشگاه کتاب بروم،باید مثل هرسال بنشینم و لیست کتابهای درخواستی ام را
بنویسم!برای همین به میزان متنابهی زمان و انرژی احتیاج دارم _ غصه ی اینکه بعد از
نمایشگاه کتاب با آن همه بااااار،باید تا خانه برگردم اذیتم می کند!کاش یک آدم
مهربان کتاب دوست بارکش! دم دست بود
_
*نظری درمورد
بُعد انقلابی - تشکیلاتی خودم ندارم،فعلا استندبای شدم _انگار!_ :)
کامل شده سیرها، پس از دیدن تو
ما را چه به غیر ها، پس از دیدن تو
آیینه ای از ضریح شش گوشه شدند
چشمان زهیرها، پس از دیدن تو ...
BUzz1: الا یا
ایها الساقی!بریز از عــشــــق در جامم
...
BUzz2: عاقبتم
را بخیر کن _ یعنی که مرا به خودت برسان_،پس دستم را بگیر و بکش تا به خود خودت
برسم..
BUzz3: دیدم
بخواب دوش که ماهی برآمدی/کز عکس روی او شب هجران سرآمدی
تعبیر رفـــــت یار سفر کرده می رسد/ای کاش هر چـــــــــــه زودتراز
درآمدی
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:19  توسط زندگی
|
للحق
مَرد ایستاده بود میان کوچه و مرور می کرد تمام روزگاران گذشته
را،شیرینی ها و تلخی ها را،زودتر از همیشه رسید به فاطمه _ به بزرگترین
داراییش_:
"پیامبر(ص) خندان وشاد بود،صحابی علت را جویا شدند،شنیدند که ایشان
فرمود : به اراده ی خداوند امروز جبریل از منبر کرامت بالا رفته است و نخست
پروردگار را تسبیح نموده و سپس علی را به عقد فاطمه در آورده که پروردگار
جز علی که "جان رسول1" خداست کسی را همتای "پاره ی جگر" رسول خدا نمیبیند2؛به
آن روز که با تمام شرم و حیا فاطمه را خواستگاری کرد و پیغمبر دستان
امانتش را به دستهاب علی سپرده بود،به اینکه چه خوب همسری بود آن زن برای
بندگی،به روزهای شیرین آمدن حسن رسید،به چشم گشودن حسین،به زینب،به ام
الکلثوم به این روزهای محسن..."
مَرد ایستاده بود _میان کوچه_ با دستهای بسته، _آنقدر سنگین که زمین زیر پای بودنش داشت شانه خالی می کرد _
مَرد ایستاده بود با دستهای بسته و دلی در خون که _گوشه جگر رسول خدا،شرحه شرحه شد _
مَرد ایستاده بود به بلندای ابدیت و مادر هم...
و مادر رفت،
که مَرد بماند...
و مَرد ماند
که دنیا بی "مَرد" نماند/
1: «فمن حآجک من بعد ما جآءک من العلم فقل تعالو ندع ابناءنا وابناء کم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل
فنجعل لعنه الله علی الکذبین »/آل عمران-61
2:الجنه العاصمه/100
BUzz1:لبیک به دعوت هیات وبلاگی بهشت
BUzz2: نمی دانم این چه سری است که از "مدینه" آمده باشی و بیاندازندت در آغوش فاطمیه//یکجوری طعم له شدن را می چشی!شاید توی یک پست از "مدینه " هم بنویسم..خودش هزاااار بار روضه است...
BUzz3: مادر،قبولمان کن..ما کودکان عصیانگر را...ما کودکان سیاه را ..
+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 14:25  توسط زندگی
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 22:29  توسط زندگی
|
للحق/
چو ذره ام سفر آفتاب در پیش است/سحر نیامده پا در رکاب خواهم شد..

رفتنی شدیم انگار ...
لبيك اللهم لبيك لبيك لا شريك لك لبيك
لبيك اللهم لبيك لبيك لا شريك لك لبيك
لبيك اللهم لبيك لبيك لا شريك لك لبيك
لبيك اللهم لبيك لبيك لا شريك لك لبيك
لبيك اللهم لبيك لبيك لا شريك لك لبيك
لبيك اللهم لبيك لبيك لا شريك لك لبيك
لبيك اللهم لبيك لبيك لا شريك لك لبيك.......
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 15:14  توسط زندگی
|